![]() |
![]() |
|
| آگاهی عمومی |
|
دوست خوب ما شراره خانوم عزیز .برایتان کامنت گذاشتم ..ایمیل فرستادم ..امیدوارم به نظر شما رسیده باشه ..
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت 18:18 توسط ساقی |
|
|
می شود جیغ کشید..می شود فریاد زد ..می شودمشت گره کرد به زمین و زمان لعنت فرستاد.. ..اما راه اینست ..در سکوت گوش داریم شاید صدای جیر جیرک پیامی دارد..
به شراره عزیزم که انگار سالهاست می شناسمش.. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم فروردین 1390ساعت 19:23 توسط ساقی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم اسفند 1389ساعت 0:43 توسط ساقی |
|
|
بی گمان دوست داشتن حس خوبیست ..بی گمان عشق ارمغانی از فرشته هاست ..بی گمان لبخندی شیرین از دوست هدیه ای گرانبهاست . .بی گمان سرخی گونه شرم معصومانه معشوق درحضور عاشق زیباست . .بی گمان اری بی گمان... دلتنگی برای انی که دوستش داری..با شکوه ترین قصه هاست...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم آبان 1389ساعت 13:33 توسط ساقی |
|
|
فرشته داشت می ر قصید..ابلیس بر زیبائی رخ وبر اندام موزون او حسرت برد و اه کشید ..به فرشته گفت چرا تو چنینی ..؟ فرشته گفت...ابلیس نباش ..قلبت را به مهربانیها بسپار ..ایا دیده ای پروانه بر خار نشیند ..در قلبت گل بنشان ..نا شاهپرکها به سوی تو ایند.. ابلیس گفت ..من ابلیسم .. فرشته نگاهی از ترحم به او کرد و گفت : چه شوربختی تو...فرشته همچنان رقصید ..ابلیس به فریبکاریش مشغول شد.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت 6:46 توسط ساقی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 16:37 توسط ساقی |
|
|
پيام دكتر علي ورسه اي ان خطاط سه گونه خط نوشتي: يكي او خواندي. لا غير .يكي را هم او خواندي. هم غير يك نه او خواندي. نه غير او ان خط سوم منم ..(شمس تبريزي چنان گفت ) ايا مي توان ان دو خط رايافت و از انها گذر كرد؟ ايا مي توان ان خط سوم را جست و يافت و پي گرفت و..چه مي شود با هم بودن. ودر اين جستن ها و يافتن ها و گذشتن ها و رفتن ها وشدنها؟ اگر ازادي را بر مي گزيديم.و اگر مردم نيز ازادي را مي يافتندومي ازمودند و بر مي گزيدند. مي توانستيم اسوده تر و ايستاده تر با مردم سخن بگوئيم نه ان گونه كه منصور ازاد شد و مردم در بند ماندند و نه ان گونه كه حسنك بر دار شد و مردم درماندند و زيستند و رهاترين انها. اناني بودند اندك شمار. كه بر اينها مويه كردندو گريستند. با مردم بودن دشوار است . زيرا خيز انها بزرگ است و افت انها نيز بزرگ. و بزركتر است ننگ. بر امده از مردم را گريزگاه و خواستگاه خويش ساختن. ولي دشوار تر . تنها بودن و بي مردم بودن است . با مردم بودن زيباست. اگر بتوان در افت انها هوشياري و در خيز انها پايداري يافت . و زيباتر شكوه ماندگاري در بيداري است. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 9:26 توسط ساقی |
|
|
دلم خواست نقاشي بكشم..توي ذهنم شيري تجسم كردم چون مي خواستم شير بكشم ..ارام ارام مداد را روي كاغذ كشيد م ابتدا خواستم از سر شير شروع كنم هرچه سعي كردم نمي شد گفتم خوبه از پا هايش شروع كنم ..كشيدن پنجه ها خيلي مشكل بود خلا صه باساعتها تلاش شكلي در اومد ..اصلا" شبيه شير نبود ..نتونستم ان چيزي كه در ذهنم بود به تصوير بكشنم بايد مي فهميدم ان چيزي كه تصور مي كنم اگرر اهكارش را بلد نباشم فقط توي ذهنم مي ماند |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 2:38 توسط ساقی |
|
|
حکیم چند قطره توی چشم من و چند قطره توی گوش من ریخت و قا شقی شربت به من داد...خوردم.از درمانگاهشبیرون امدم.باران شدیدی میامدپیکانی قراضه جلوی پایم ترمز کردراننده پسر جوانی بود
خواستم سوار شوم دیدم پنچر اسیت به راننده گفتم درب را باز کرد عصبانی شد به زمین و زمان فحش داد من خنده ام گرفت خیلی خندیدم..نمی دانم چرا ولی همینجوری خندیدم.ا ..رفتم ان طرف خیابان پیر زنی داشت ویلچری را حرکت میداد جوانی توی ویلچر بود پیر زن متوجه نبود که جلوی راهش کنده شده است حالا کدا م اداره مهم نیست مهم این بود که چرخهای ویلچر داخل چاله شد ویلچر وارونه شد جوان افتاد پیر زن با کون خورد زمین ..من خندیدم باز هم خندیدم خیلی خنده ام گرفت..قدم زدم قدم زدم .. به یک مغازه میوه فروشی رسیدم ..خدای من چقدر خنده ام گرفت.. خندیدم.. خندیدم..خیلی خندیدم..میوه ها..ها..ها..گلابی چینی!!سیب فرانسه!!سیر مالزی!!نارنگی پاکستان!!پرتقال لبنان!!انار عراق!!اخ خدا ..چقدر خندیدم؟؟..یک مغازه دیگر دهها کیسه برنج!! تایلندی!!هندی!!پاکستانی!!اروو...چی؟..خدایا نمیتونم بخونم اروگو...نه..نه ئه..مغازه ای دیگر بزرگ روی ویترینش نوشته بود جین جین ترک صدای بوق شنیدم نه یکی نه دوتا بوقهای زیاد اتوموبیل.... بوقها فرق میکرد یکی صداش مثل من صدای خنده..اوه بنزه!!یکی دیگه سانتافه..ماشنهای دیگه..از.همون ماشینهای کره ای صدائی شبیه عر عر خر اومد یه پیکان !!وای که چقدر خندیدم بابا مردم از بس که خندیدم یکی بیاد منو بگیره!!..جلوی..جلوی..دکه روزنامه فروشی !!اگه بگم شما از خنده می ترکید ..نفت...نفت ارزان شد!! .. یه جمله دیگه.. ما ازادترین کشور دنیا...هاهاها...هست...ها ها هااز خنده دل و روده ه ام درد گرفت رسیدم خانه دختر خانومی جلوم سبز شد نگاهش کردم اون هم خندید گفت شنیدم شما برای نگهداری مادر تان احتیاج به خدمتکار دارید من لیسانس مدیریت اقتصاد دارم ولی چون کار پیدا نمی شه از شما خواهش می کنم ...خدا دیگه ترکیدم از خنده اونهم می خندید ولی نمی دونم چرا از چشمهاش اشک می اومد شاید ازشادی اخه مادر من زن پیر فلجی بود این دختره ها..ها..ها باید کونشو می شست!! بر گشتم دویدم ..دویدم ..با سرعت تمام .. رسیدم به درمانگاه حکیم.. خندیدم خندیدم از حکیم خواستم مرا از این خندیدن نجات بده خندیدم ..گفت ..نمیشه ..خندیدم ..گفتم ..حکیم ..من میخواستم بی تفاوت باشم ..می خواستم ککم نگزه ..می خواستم...به من چه ..گور پدر همه. همه چیز ..گفت ..من فقط می توانم تورو احمق کنم من می توانم تورا نفهم کنم یا اینکه برگردی به وضع سابقت و ضجر بکشی..من خندیدم من خیلی خندیدم. .. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 5:17 توسط ساقی |
|
|
چند ماه پیش از فروشگاه گل یک ریشه (غده)گل سنبل خریدم و در گلدان
کاشتم نزدیکهای عید برگ زد و بعد از چند روز متوجه شدم که برگهاش یه جور دیگه است بو کردم دیدم انگار بوی سیرمی ده از ریشه در اوردم دیدم بعله سیره خیلی عصبانی شدم رفتم پیش فروشنده جریا ن را بهش گفتم از اون انکار که من ریشه سنبل دادم با عصبانیت بهش گفتم مرد حسابی من ریشه سنبل خواستم این همه هم صبر کردم اونوقت از تو گلدونم سیر در اومد اونوقت تومیگی؟..پیر مردی کنار مرد فروشنده نشسته بود با خوشروئی خندید گفت : اقا عصبانی نشو بشین من بدون اینکه اخمهام از هم باز بشه بهش نگاه کردم گفت بزار یه جریانی برات تعریف کنم اون موقع زمان شاه خدا بیامر زمن رئیس پاسگاه بودم روزی یک کشاورز را اورده بوند که توی مزرعه اش خشخاش کاشته بود ..بهش گفتم اوهوی عمو مگه کشت خشخاش قدغن نیست ؟ قسم می خورد که من ترب کاشتم نمی دونم چرا خشخاش در اومد!!سرش فریاد زدم که مردیکه مگه می شه ترب بجای خشخاش در بیاد ؟..خیلی جدی گفت چرا نمی شه اقا من به عباس دانشخواه (ان موقع وکیل بود که کاندید نمایندگی شده بود و مردم زیادی از رشت دو ستش داشتن)) رای دادم ابتهاج سمیعی انتخاب شد ...خوب ترب کاشتم خشخاش در اومد!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 9:33 توسط ساقی |
|
|
معلم داشت درس هندسه ميداد.
موضوع:دايره . گفت دایره یک خط بسته است که اگر شما در مرکز ان قرار بگیریدبه هر سوی خط برویدچه راست و چه چپ هیچ فرقی ندارد. گفتم : چرا باید ما در دایره قرار بگیریم ؟ گفت : این سوال را شما باید جواب بدهید که چرا خودتان را در یک دایره بسته نگهداشتید...شما گفتم : حالا که ما در یک دایره بسته هستیم به هیچ وجه نمی توانیم خارج بشویم؟
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 5:54 توسط ساقی |
|
|
خيلي دور خيلي نزديک
اين شگفت انگيز ترين سرگذشتي است که مي خوانيد.ماجرائي باور نکردني که زني ساده. روستائي .بيسواد معلم قران وخیاط را تبدیل میکند به زنی که خودش می گوید: حالا در تمامی پاکستان وقتی اتفاقی برای هر زنی مي افتد. مي گويدبرويم سراغ بی بی مختاربرای کمک. . نه هزار سال يا پنج قرن پيش نه. فقط کمتر از سه سال پيش شوراي ريش سفيدان قبيله اي حکم به تعرض به اين زن مي دهندمختار مائی زنی که در ایلت پنجاب پاکستان به چنین جزائی شگفت انگیز محکوم شدمختار مائی شخصا" هیچ گناهی مرتکب نشده بودتنها شایعه ای بر سر زبانها افتاده بود که مي گفت برادر 12 ساله او رابا دختري از خانواده متمول ديده اند.بر اساس قوانين قبيله اي حيثيت دختر ان خانواده متمول از بين رفته بودوپسر بايد مجازات مي شد.اين شايعه اساسا" به اين دليل بر سر زبانها افتاد که قبلا"چند مرد از اهالی روستا به این پسر ۱۲ ساله تعرض کرده و خانواده پسر بچه عليه انها به پليس شکايت کرده بودند.بلا فاصله شوراي ريش سفيدان ده چنين اتهامي سر هم ميکنند تا براي پسرک و خانواده اش پاپوش بسازندو در حقيقت انها را از طرح شکايت عليه انها بترسانند تا اينجا را نگهداريد .برگرديم به ماجراي سرنوشت باور نکردني مختار مائي.خواهر 30 ساله پسرک که براي شفاعت برادرش به جلسه شوراي ريش سفيدان مي رود.بلا فاصله راي در ان شورا بر مي گردد و تصميم مي گيرند براي جبران ننگي که ظاهرا" بر خانواده دختر متمول رفته و در عوض بخشش برادر کوچک. حکم به تعرض به مختار مي دهند. راي صادر شده را ابتدا چهار مرد داوطلب که در انتها به 14 مرد مي شوند اجرا مي کنند. اين طور وقتها در چنين فرهنگهائي همه منتظر شنيدن خبر خودکشي دختر مورد تعرض قرار گرفته مي مانند. اما خبري نمي شود.اگر چه تحمل اين شرم سنگين براي او وخانواده اش سخت است. مختار به کمک خانواده و دوستان نزديکش جسم اسيب ديده اش را ترميم مي کنداين ما جرا بر خلاف همه ماجراي شبيهش. به سکوت و انتقام مرگبار ختم نمي شود.مختار به زن حقوق داني در پاکستان مرا جعه مي کند و به اين ترتيب صداي اعتراضش را همه مي شنوند.سازمانهای بین المللی مبلغ ۱۳۳ هزار دلار براي کمک به او جمع اوري ميکنند.مختار اما تمام اين ثروت رابراي ساختن دو مدرسه پسرانه و دخترانه در روستايش خرج ميکند.او با همين پول يک خانه امن مي سازدبراي حمايت از زنان خشونت دیده و براي اين مرکز يک امبولانس مي خردتا در وقتهاي نياز زنان اسيب ديده را به بيمارستان منتقل کنند.نيازي که خودش بيشتر از هر کسي می فهمید.وقتی در یک مصاحبه مطبوعاتی خبر نگاری در مورد پرونده مختار مائي از پرويز مشرف سوال ميکنداو با تمسخر پاسخ داد(این روزها هر زنی برای گرفتن اقامت امریکا یا کانادامدعی می شود که به او تعرض شده است)اما بعد از اینکه با پی گیری حقوقدانها دومردریش سفیدوچهار مرد داوطلب به اعدام و بقيه به حبس ابد محکوم شدند. مختار در دانشگاه شيکاگو در جواب سوالي که مي پرسيد ايا در امريکا مي ماند.گفت خير نمي خواستم به امريکا بيايم. امدم تابا جمع اوري پول بتوانم به زلزله زدگان پاکستان کمک کنم...او يک ماه بعد به پاکستان بر گشت تا انجا پناهگاهي باشدبراي زنان اسيب ديده کشورش ..ويزه نامه نوروز 88 مجله چلچراغ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 7:37 توسط ساقی |
|
|
دیشب خواب دیدم
ارش کمانگیر به خوابم امد.به من گفت : هموطن ... چه کار میکنی؟... من گفتم ..هیچی.. گفت من جانم را گذاشتم تا مرزهای ایران حفظ شود..تو..چی؟ گفتم اخه نمی گذارند گفت: مگر درزمان من می گذااشتند..همیشه دشمن است گفتم: اخر تا می خواهم چیزی بگویم ...می گویند نه تا می خواهم چیزی بخواهم...می گویند نه تا میخواهم حرکتی بکنم .....می گویند نه اصلا" می خواهم یک فکر دیگری بکنم ....می گویند نه گفت خوب در زمان من هم می گفتند ..نه ولی من فکر کردم..خواستم..حرکت کردم..و حماسه سرودم گفتم تو دشمن را می دیدی..ولی من حیرانم که چه کسانی دشمن منند با خشم و تمسخر خندید و گفت: انهائی که به تو میگویند نه... از خواب پریدم...واقعا" خواب بودم.. |
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم فروردین 1388ساعت 4:17 توسط ساقی |
|
|
می خواستند مرا سر ببرند چون گوسفند هستم مرا بخاطرسرمیبریدندکه تازه حاج اقا شده بود وضع پولیش تعریفی نداشت
چون اگر پولدار بود مرا که یک گوسفند لاغری بودم انتخاب نمی کرد از گوشه کنار شنیدم که توی اداره اش بصورت قرعه کشی زیارت حج برنده شده بود یه مقدار وام از شرکت و مقداری هم قرض کرده بود به هر حال مرا سر بریدند... اینها که می گم چون ما گوسفندها روح داریم من روح گوسفندم که صحبت می کنم وقتی پوستم را کندند و گوشتهایم را لخت کردندیک نفر گفت:3 قسمت کنید یک قسمت مال خودتان و یک قسمت مال فامیلها و خویشاوندان و قسمت دیگر را صدقه بدهید من دیدم زن حاجی قسمتی که مال خودشان بود راگوشت بیشتر و استخوان کمترگذاشت و قسمت خویشاوندان بدک نبود .اما قسمت صدقه .. چی بگم خجالت کشیدم پیش خود گفتم کاش مثل یک فیل چاق بودم ولی متوجه شدم اگه اندازه فیل هم بودم این کسی که قسمت کننده است گوشتهای یبیشتری بر می داشت ..بنا براین فرقی نمی کرد!! قسمت صدقه بیشتر دنبه های من بود و استخوانها .. یک نفر گوشتهای صدقه را روی سینی گذاشت از در بیرون رفت جلوی در چند تا زن چادر بسر جمع شده بمحض دیدن سینی دستهایشان را دراز کردند در یک لحضه از گوشت در سینی خبری نبود دنبال یکی از این زنها که تکه ای از گوشت مرا داشت رفتم خیلی راه رفت من که روح بودم خسته شدم داخل خانه که چه عرض کنم خرابه ای وارد شد صدای ناله مردی می اومد .. زن گفت گوشت نذری اوردم تمام دردها را شفا می دهد..دستهای زن به اسمان بلند شد و.. چشمهای مرد به دستهای زن |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 19:25 توسط ساقی |
|
|
متهم روی صندلی مخصوص نشسته بو و در انتظار قرائت حکم قاضی قاضی نیز با اعضای هیئت مشورت می کرد یکی میگفت . اعدام ان یکی میگفت شلاق بعد اعدام ان یکی دیگر میگفت سنگسارو ان یکی سوزاندن در اتش دیگری تیر باران حکم کرد و...در همین حین فرشته ای بال زنان بالای سرشان ظاهر شد و گفت همه شما با عمر طبیعی می میرید ولی نوع مرگ شما همانگونه که اینجا حکم می کنید خواهد بود .... همه اعضای هیئت گفتند حیف است متهم بمیرد؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 19:24 توسط ساقی |
|
|
من این بار عاشقانه ترین غزل می خوانم
مرا با عشق؟ اری عشق .. اری عشق لاله های سرخ شرم را بر من تازیانه زنید با شقایقهای صحرای هوس.. در جنگل عشق |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 13:24 توسط ساقی |
|
|
تصوير
مستقيم به تصوير نگاه ميکنم تصوير روبروي من است چند سال از من جوانتر شايد 20يا 30 سال.. موهائي پر پشت قيافه اي فکور اون هم خيره به من نگاه مي کند دقيق نگاهش مي کنم انگار ابروهاش را لنگه به لنگه کرد با حا لتي سوا لي که..چي؟.. فکر ميکني ادم مهمي شدي تو اصلا" کي هستي؟ .. چي هستي؟.. چي فهميدي؟ اصلا" چرا خودت به خودت نگاه نمي کني چرا نگاه به تصويري که مال ..اوه..سالهاي قبله لبهايش جنبيد گفت: بگو.. بگو.. غلط کردم.. بگو اشتباه کردم بگو.... ديگه جوش اوردم.. گفتم:تو.. تو جووني تو نمي فهمي. تو کله ات بوي قرمه سبزي مي ده تو چي ميدوني؟.. تو فکر ميکني ميتوني جهان را عوض کني؟.. تو فکر ميکني انسانها بايد ازاد باشند.؟ فاصله طبقا تي نباشد؟ فقر نباشد؟ گرسنگي نباشد..نمي دونم روزنامه.. ارتباطات جهاني ..و کوفت .. زهرمار.. و مردم ..اخ مردم..اه ما انسانها.؟؟؟ توي لعنتي بعدها که به سن من رسيدي تازه مي فهمي چقدر پرتي .. چقدرها ؟؟ است که نميدوني ..بعد گيج مي شي اين خوبه؟.. نه اون خوبه؟..نه ان يکي خوبه ؟ نه ..انوقت..به خودت ميگي من در کجاي جهان .. ايستاده ام؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 13:55 توسط ساقی |
|
|
چرا سايه ها سياه اند؟......
کاش سايه من سبز بود. کاش سايه ها رنگي مي شدند......سايه هاي رنگي!!! اینجا را کلیک کن تا بقیه اش را بخوانی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 11:46 توسط ساقی |
|
|
من بايد از نرده رد شم. نرده اي آهني درست در جلوي من بود ارتفاع نرده از 2 متر بيشتر بود
دنبال چهار پايه اي يا چيزي كه بتونم رويش بايستم گشتم تا از روي نرده رد شم هيچ چيز نبود. در همين موقع آ قائي با ظاهري مرتب كه نشون مي داد فرد مهمي بايد باشه به سويم آمد جريان را بهش گفتم خيلي مؤدبانه با لبخندي نمكين گفت من هم مي خواهم از نرده رد شم تعارف كردم كه خوب من به شما كمك مي كنم او نيز تعارف كرد من مجددا" تعارف كردم.اون با كمال شرمندگي پا هايش را روي پشتم گذاشت از نرده رد شد ولي اون ديگه نمي تونست به من كمك كنه چون اون طرف نرده بود اخه بالاي نرده طوري بود كه نمي شد ايستاد . باز هم با كمال شرمندگي عذر خواهي كرد و رفت . من ماندم ! خانمي نسبتا" مسن و با حجاب بسويم امد من جريان را بهش گفتم اون هم بالاجبار قبول كرد كه پايش را روي پشتم بگزاره و از نرده رد شه و من.. ماندم.. پسر بچه اي پيدا شد من دلم نيومد تازه اون اونقدر قدرت نداشت . او هم پايش را روي پشتم گذاشت رد شد . من ..ماندم.. مردي شتابان آمد خيلي قوي هيكل بود من تعارف نكردم ولي اون بلا فاصله از بغلش اصلحه اي در آ ورد روي شقيقه ام گذاشت مستقيما" به چشمهايم نگاه كرد گفت يا لله من تر سيدم او پاهايش را روي پشتم گذاشت رد شد من.. ماندم .. عده زيادي پيدا شدند همه سراسيمه به سوي نرده آ مدند ازآنها خواستم به من كمك كنند . هيچ كس اعتنائي نكرد خودشان با كمك همديگر از نرده رد شدند يك نفر ماند اوگفت كمك كن من رد شم من قبول نكردم همگي فرياد زدند يعني چه ؟ تو بايد به اون كمك كني ما مي گوئيم و تو يك نفر من گفتم ولي.. يكيشان گفت ولي بي ولي منطق حكم ميكنه كه تو بگذاري اون كه جمع ماست رد شه چون ما همه ان را ميخواهيم ..من فكر كردم كه بايد قبول كنم و اين كار را كردم و اون پاهايش را پشتم گذاشت و رد شد . من هنوز اين طرف بودم . چه كار بايد مي كردم؟؟ناگهان متوجه شدم خري دارد چرا ميكند .. آرام رفتم نزديكش طنابي دور گردنش بسته بود طناب را گرفتم اون هم بدون هيچ اعتراضي دنبالم آمد نزديك نرده شدم نگهش داشتم بااحتياط پاهايم را گذاشتم پشتش از نرده رد شدم .. نگاهش كردم اون هم به من نگاه كرد .. من فكر كردم.. من از خودم شرمنده شدم/... ... 78/12/14 |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 9:23 توسط ساقی |
|
|
مساحت:14000 کيلومتر -9%لز مساحت کل ايران. اب و هوا معتدل. مرطوب.--کوهستاني--نيمه خشک |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 16:56 توسط ساقی |
|
|
من یک گوساله ام
تازه به دنیا امدم مادرم می گه ما گوساله بدنیا امدیم گاو هم می میریم یادمه بمحض اینکه به دنیا امدم پدرم ما کنان فریاد زد یااله فرزندم پاشو .. تو باید روی پاهای خودت بایستی به خودت متکی باش و.. من هم بلافاصله نه تنها روی پاهام ایستادم بلکه با تمام سرعت این طرف ان طرف دویدم.. هنوز نمی تونستم علف بخورم. باید شیر میخوردم ولی متائسفانه یک جانور دو پا هر روز پیش از اینکه من به مادرم برسم شیرش را می دوشید ازش متنفر بودم چون باعث میشد همیشه گرسنه بمانم تعجب میکردم از پدر و مادرم هیچی نمی گفتن یه روز دیدم یکی از گاوها نیست از مادرم پرسیدم اون گاو چی شد؟ گفت هیچ بردند سرش را ببرند و بخورند با وحشت پرسیدم یعنی چی؟ خیلی خونسرد گفت : " سن ما گاوها که زیاد شد و نتونیم شیر بدیم سر مارا می برند و می خورند گفتم یعنی همه حیوانات را میخورند |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 14:37 توسط ساقی |
|
|
دیشب خواب دیدم در دستانم اسلحه ایست اول خیلی هول کردم ..ترسیدم؟ بعد با خود گفتم ..من چرا باید بترسم؟ انهائی که در دستهایم اسلحه می بینند باید بترسند احساس کردم قوی شده ام ..خیلی قوی شده ام در اینه نگاه کردم چشمهایم درشت. برامده. مقداری قرمز شده بود دستهایم روی ماشه بود. اماده برای شلیک اما به کی؟ .. نمی دانم . ولی دشمن باید باشد...چه کسی ؟ نمی دانم اما چه فرقی میکند؟ اسلحه باید شلیک شود ... دشمن باید باشد دشمن نباشد اسلحه را از من میگیرند پس حتما" دشمن باید باشد... اه دشمن... تو چقدر عزیزی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 17:6 توسط ساقی |
|
|
درب را ساختند تا هرکسی داخل نشود درب راساختند تا اگر داخل شدی به فضائی دیگر پای نهی درب را ساختند که اگر خارج شوی به فضای دیگری پای نهی درب را ساختند تا از فضائی که هستی خارج نشوی درب را ساختند تا اگرباز کنی به فضای دیگری داخل شوی درب را ساختند تا دوفضا داخلی خارجی مشخص شود اما... درب را با دیوار ساختند . درب بی دیوار معنا ندارد دیوار... دیوار؟ همه از درب وارد میشوند... همه از درب خارج میشوند دربهائی هستند بلند . محکم. اهنین ورود به انان سخت . خروج نیز . دربهائی هستند دو لنگه لنگه ها هر کدام روی یک پاشنه می چرخند ولی با هم و هماهنگ با هم تا تو نتوانی داخلش را ببینی چرا ادمهای فقیر و بیجاره خانه هایشان درب ندارد و.. اگر دارد محکم نیست ؟؟؟ 87/11/29 |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 14:33 توسط ساقی |
|
|
اندکی فرصت تا بخوابم
خواب را من دوست دارم چه کسی برایم رخت خواب پهن ...خواهد کرد جه کسی میخواهد...من بخوابم خواب برمن چه زمان چیره خواهد شد اهای با توام خوب گفتی ..خواب الوده خوب گفتی چه کسی برایت رخت خواب پهن خواهد کرد؟ انی که از چشم بیدارت بیم دارد انی که به خانه ات به سرقت اید انی که میداند که اگر بیدار باشی.. میبینی در اندامش پیرهن توست که پوشیدست انی که میداند تو.. با چشمهای بیدارت به فضای روشن اطرافت پی خواهی برد ..و.. به تاریکیها نیز چشم خواهی دوخت.. به سیاهی ها و سپیدی ها نظر خواهی کرد می شناسی انهائی که نگاهی متفاوت دارند. و.. به ریش من وتو میخندند 24/11/87 ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 5:12 توسط ساقی |
|
|
کشتي در ساحل امن تر است اما به اين خاطر ساخته نشده است.
وقتي نمي توانيم برگرديم تنها بايد به فکر بهترين روش پيش روي باشيم. تنها راه يافتن راه حل صحيح شناختن راه حل هاي نادرست است. پائولو کوئلیو ترانه :طاووس. دستگاه شور : خواننده: مرضيه.شعر: معيني کرمانشاهي. اهنگ: پرويز ياحقي. تاريخ ساخت 1336
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 16:3 توسط ساقی |
|
|
يکي از الات موسيقي است
از مشخصات ان ابنکه هرچه بزرگتر باشد صدائي بلندتردارد ولي توخاليتر گاهي وقتها سربازها مجبور ند با صداي اوحرکت کنند چون معتقد است اگر گامهاي انها از صدايش پيروي نکنند حرکاتشان بينظم ميشود بعضي ها پوستشان نازک است هر ان ممکن است با يکضربه اي پوستشان بترکد و انوقت بدرد هيچ چيز نمي خورند بايد انداختش دور بعضي ها دو طرفه اند يعني پشت و رويشان يکي است و اگر بکوبند از دو طرف صدا مي دهند بعضي ها پوستشان کلفت است حتما" پوستش از حیوان پوست کلفتی مانند کرگدن است خلاصه اینمه صدای بیخود و بیخاصیتی دارد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 16:12 توسط ساقی |
|
|
در زیر چادر کهنه شب .
هرکس بخواب هرکس خموش شب این پیر خوفناک در بستر وسیع دشت خوابیده است خوش و.. باد نعش هزار زمزمه را تشییع میکند در انحنای انبوه جنگل تا گور سرد دامن درفک شب همچنان شب است (شاعر گمنام) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 16:27 توسط ساقی |
|
|
يکي از ابزارهاي صدادار است .انواع مختلف دارد. وصداههاي مختلف اگر بر اين ابزار بدمند. بعضي هااز اين بوق براي سلام عليک استفاده مي کنند. بعضي ها انهم صبح زود براي شخص يا کودکي که براي اياب ذهاب جلوي درشان توقف کرده و جهت اطلاع از بوق استفاده مي کنند يا شب دير وقت مهماني که از ميزبان خداحافظي ميکند. بعضي ادمها خودشان بوقند انقدر که ادم لجش مي گيرد که چه قدر !..خدانکند اين گونه ادمها بر مسند کاري باشند که مسئوليت سياسي و اجتماعي دارد. بعضي از بوقها شکل قشنگي دارندولي صدائي ناهنجار!
بعضي بو قها صداي قشنگي دارند ولي کسي که از ان استفاده ميکند بلد نيست چگونه به صدا در اورد. بعضي از بوقها جون صدايشان با ديگر بوقها فرق دارد احساس غرور ميکنند ً مانند ترومپ بعضي از بوقها زور زيادي مي خواهد تا به صدا درايند مانند کرنابعضي از بوقها را شيپور مي نامند چو ن صداي مهيبي دارند و روايت ميکنند نوعي شيپور است که اگر بر ان بدمند تمام مرده ها سراسيمه از جايشان بپا مي خيزند حالا براي چه کاري شايد براي حساب پس گرفتن!! پرده ايميگذرد. پرده اي مي ايد. مي رود نقش پي نقش دگر . رنگ مي لغزد بر رنگ ساعت گيج زمان درشب عمر . مي زند پي در پي زنگ ..دنگ..دنگ..دنگ.. سهراب سپهري |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 12:48 توسط ساقی |
|
|
روزی بین دو نفربحث وجدل شد این می گفت حق با من است اون میگفت نه حق با من است بحثشان شدید شد یکی از انها گفت تو نمیفهمی اون یکی گفت من ؟خودت نمیفهمی همچنان با داد فریاد به هم بد و بیراه
میگفتند که یکیشان گفت تو چی می گی ؟اگه یک مشت بزنم تو میمیری اون گفت من؟ حالا مردم جمع شده بودند نگاهشان می کردند این گفت اره اون گفت نه . قرار شد این طرف به اون مشت بزنه که متاسفانه مشت محکمی به اون زد دماغ و دهانش خونی شد ولی از اینکه نمرده بو د خوشحال بود مردم هم تایید کردند که بله این اقا با مشت نمرده است . شما چی مگید ؟ چرا باید شرایطی فراهم کنیم که به ما مشت بزنند و اگه نمردیم احساس غرور کنیم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 16:59 توسط ساقی |
|
|
مرگ ازپنجره بسته به من مينگرد زندگي از دم در قصد رفتن دارد روحم از سقف کذر خواهد کرد درشبي تيره سرد تخت حس خواهد کرد که سبکتر شده است در تنم خرچنگيست..که مرا مي کاود خوب مي دانم من که تهي خواهم شدو ..فرو خواهم ريخت توده زشت و کريهي خواهم شد ..بچه هايم از من مي ترسند. اشنايانم . نيز..به ملاقات پرستار جوان مي ايند. عمران صلاحي |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 12:29 توسط ساقی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1390 فروردین 1390 اسفند 1389 آبان 1389 شهریور 1389 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1378 |
|
RSS
|